حکایت های زیبا

حکایت های زیبا و پند آموز

فقط کامنت های    

حمیده     

متن قشنگیه .. حیفم اومد نخونید ...

پيرى در روستايى هرروز براى نماز صبح از منزل خارج وبه مسجدمى رفت دريك روز بارانى پير ،صبح براى نماز از خانه بيرون امد چند قدمى كه رفت در چاله اي افتاد،خيس وگلى شد به خانه بازگشت لباس راعوض كرد ودوباره برگشت پس از مسافتى براى بار دوم خيس و گلى شد برگشت لباس راعوض كرد ازخانه براى نماز خارج شد.ديد در جلوى در جوانى چراغ به دست ايستاده است سلام كرد و راهي مسجد شدند هنگام ورود به مسجد ديد جوان وارد مسجد نشد پرسيد اًى جوان براى نماز وارد مسجد نمى شوى؟
جوان گفت نه ،اى پير ،من شيطان هستم
براى بار اول كه بازگشتى خدابه فرشتگان گفت تمام گناهان او را بخشيدم
براى باردوم كه بازگشتى خدا به فرشتگان گفت تمام گناهان اهل خانه او را بخشيدم
ترسيدم اگر براى بار سوم در چاله بيفتى خداوند به فرشتگان بگويد تمام گناهان اهل روستا رابخشيدم كه من اين همه تلاش براى گمراهى انان داشتم
براى همين امدم چراغ گرفتم تا به سلامت به مسجد برسى

گر تو آن پیر خرابات باشی
فارغ ز بد و بنده ی الله باشی
شیطان به رهت همچو چراغی بشود
تا در محضر دوست همیشه حاضر باشی..
⇜یاد گرفتم هر کی دور و ورش طرفدار و آدم داشت،،ممکنه تو رو یادش بره پس خودتو کوچیک نکن آدم باش⇝

حمیده     

ابوعلی سینا در سفر بود.
در هنگام عبور از شهری ، جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت .
و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ، از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست .

شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند ،
چرا که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد
می زند و پایش را می شکند .

خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد . ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد .

خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد .
صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد .

قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ، هیچ چیز نگفت .

قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است ...؟!

روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد .
قبل از این اتفاق با من حرف میزد ...!

قاضی پرسید : با تو سخن گفت ...؟
چه گفت؟!

صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد
می زند و پای خرت را می شکند ...

قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت .

قاضی به ابوعلی سینا گفت ؛
حکمت حرف نزدنت پس چنین بود ؟!!!

ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:

"جواب ابلهان خاموشی ست"

امثال و حکم، علی اکبر دهخدا
⇜یاد گرفتم هر کی دور و ورش طرفدار و آدم داشت،،ممکنه تو رو یادش بره پس خودتو کوچیک نکن آدم باش⇝

حمیده     

واقعا زیباست
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد...
مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد. منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد.
⇜یاد گرفتم هر کی دور و ورش طرفدار و آدم داشت،،ممکنه تو رو یادش بره پس خودتو کوچیک نکن آدم باش⇝

اعضاي برتر جوجوک

_ghasedak_
تهران

حمیده
مرکزی

رضا 99
هرمزگان

**بهار**
گیلان

_ مریم _
آذربایجان غربی

admin
کرمان

_ ترنم _
آذربایجان شرقی

**کامران**
کردستان

reza_netboy
مازندران

منان3004
آذربایجان غربی

_paniz jon_
فارس

**بیتا**
اصفهان

محسن 68
کرمان

مهرو
کردستان

زهرا 714
تهران

_نیوشاگیلان_
گیلان

رعنا99
یزد

فرهاد24
تهران

یاسی00
آذربایجان شرقی

نوید00
آذربایجان غربی

مهرداد30
گیلان

**Sahar**
اصفهان

رامین محمدی
کرمان

*غزل جوجو*
خراسان رضوی

*...0طناز0...*
تهران

*...0آیناز0...*
آذربایجان شرقی

reza_13
کردستان

ترانه123
مرکزی

سایه 82
کرمان

برفین
آذربایجان غربی

اعضاي برتر

حمیده     

چوپانی ماری راازمیان بوته های آتش گرفته نجات داد
ودرخورجین گذاشته وبه راه افتاد.
چندقدمی که گذشت مارازخورجین بیرون آمدوگفت:
به گردنت بزنم یابه لبت؟
چوپان گفت:آیاسزای خوبی این است؟
مار گفت:سزای خوبی بدی است...!!!
وقرارشدتاازکسی سوال کنند،
به روباهی رسیدندوازاوپرسیدندچاره ی کار را.
روباه گفت:من تاصورت واقعه رانبینم نمی توانم حکم کنم.
برگشته وماررادرون بوته های آتش انداختند،
ماربه استمدادبرآمدوروباه گفت:
بمان تارسم خوبی ازجهان بر افکنده نشود.
نه بایدمثل چوپان خوب خوب بود.
نه مثل ماربدبد.
بایدمثل روباه بودودانست چه کسی ارزش خوبی کردن دارد!
کلیه ودمنه
⇜یاد گرفتم هر کی دور و ورش طرفدار و آدم داشت،،ممکنه تو رو یادش بره پس خودتو کوچیک نکن آدم باش⇝

 

  درخواست حذف صفحه حکایت های زیبا
درجوجوک،می توانیدخودپلیس سایت باشید
لطفانظرات وپیشنهادات خودرابه نشانی ایمیل سایت یعنی:info@jojok.irارسال کنید یاشماره ی همراه:09373034588
لطفاازبکاربردن مطالب غیراخلاقی وخلاف مقررات سایت خودداری نمایید درصورت ناهنجاربودن این صفحه آن رابه مدیران سایت یابه روش های بالااطلاع دهید
خانه فرهنگ و هنر جوجوک
صفحات مرتبط
تازه ها
لینک های مرتبط (وب نورد)