داستان کوتاه

فقط کامنت های    

محسن 68     

امروز سوار يه تاكسى شدم
صد متر جلوتر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر : ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايين و لباشو رو به آينه غنچه كرد
خانم مسافر : واقعا ؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفت و نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين ؟! واقعا كه با سليقه؛ اين تبريك ميگم.
خانم مسافر : واى ممنونم؛ چه دقتى! معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين.
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن.
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافر و گفت هرجا خواستى برى اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من.
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمك ريزى هم زد و رفت.
اينو تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى.
فقط ميخواستم بگم توي اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود.
ما با تصوراتی كه تويه ذهنِ خودمون داریم قضاوت ميكنيم.
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

محسن 68     

داستان ضرب المثل برو کشکتو بساب چیست

می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود کسی که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد.
شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می‌گوید اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور پختن فرنی را یاد می‌دهد و می‌گوید آن را پخته و بفروشد بصورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به کسی یاد دهد.
مرد کشک ساب می‌رود و پاتیل و پیاله ای می‌خرد و شروع به پختن و فروختن فرنی می‌کند و چون کار و بارش رواج می‌گیرد طمع کرده و شاگردی می‌گیرد و کار پختن را به او می‌سپارد. بعد از مدتی شاگرد می‌رود بالادست مرد کشک ساب دکانی باز می‌کند و مشغول فرنی فروشی می‌شود به طوری که کار مرد کشک ساب کساد می‌شود.
کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی می‌رود و با ناله و زاری طلب اسم اعظم می‌کند. شیخ چون از چند و چون کارش خبردار شده بود به او می‌گوید: تو راز یک فرنی‌پزی را نتوانستی حفظ کنی حالا می‌خواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟ برو همون کشکت را بساب.
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

محسن 68     

مردی از همسایه اش دیگی را قرض گرفت . چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه از او پرسید این دیگ اضافی برای چیست؟ مرد گفت: دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.
چند روز بعد مرد دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به مرد داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود. تا مدتی از مرد خبری نشد. همسایه به در خانه مرد رفت و سراغ دیگ خود را گرفت.
مرد گفت: دیگ شما در خانه ما فوت کرد! همسایه گفت: مگر دیگ هم می میرد؟
مرد گفت :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی زاید؟! دیگی که می زاید حتما مردن هم دارد!!
اگه یه کسی با شما بیخود و بی جهت یدفعه خیلی خوب شد و بذل و بخششش بالا گرفت، طمع نکنید خصوصا اگه با کسی معامله می کنید!

صیاد برای شکار صیدش اول هزینه می کند و دانه می پاشد!
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

اعضاي برتر جوجوک

مدیرالای
آذربایجان غربی

مدیرسارینا
اصفهان

**بهار**
گیلان

niko_o
خوزستان

رضا 99
هرمزگان

reza_netboy
مازندران

باران000
تهران

storm
مرکزی

مهرو
کردستان

**کامران**
کردستان

شیما67
کردستان

_mohammadtaha_
کرمان

نازپری
آذربایجان شرقی

S E N A T O R
اصفهان

_khanoomi_
آذربایجان غربی

bita 18
اصفهان

نفس666
اصفهان

نوید00
آذربایجان غربی

مهرداد30
گیلان

مهسا00
فارس

*...0طناز0...*
تهران

پسر بی احساس
تهران

موسی
فارس

mahya323
فارس

ایناز 82
آذربایجان شرقی

sahar6731
مرکزی

راجا25
سیستان و بلوچستان

pardis13
خوزستان

هما
کردستان

tarane123
مرکزی

اعضاي برتر

محسن 68     

روزی رسانی خداوند

زن فقیری که خانواده کوچکی داشت با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد…
مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد.
آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد.
ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد.
منشی از او پرسید:
نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟
زن جواب داد:
نه، مهم نیست…
وقتی خدا امر کند حتی شیطان هم فرمان می برد!
پیرمرد تهیدستی زندگی را در فقر و تنگدستی میگذراند و به سختی برای زن و فرزاندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم میساخت . از قضا یکروز که به آسیاب رفته بود دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت . پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید !!!! در همان حال با پرودرگار از مشکلات خود سخن می گفت
و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار میکرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده , عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و تمامی گندمها به زمین ریخت !!!!!!
او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟!!!!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟؟!!!!
پیرمرد بسیار ناراحت نشست تا گندمها را از زمین جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته اند !!!!!


مولانا:

تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه…
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

محسن 68     

راننده تاكسي گفت:
مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟
گفتم: چيه؟
گفت: راننده تاكسي.
خنديدم.
راننده گفت: جون تو
هروقت بخواي مياي سركار
هروقت نخواي نمياي
هر مسيري خودت بخواي ميري
هروقت دلت خواست
يه گوشه مي‌زني بغل استراحت مي‌كني
هي آدم جديد مي‌بيني
آدم‌هاي مختلف
حرف‌هاي مختلف
داستان‌هاي مختلف
موقع كار مي‌توني راديو گوش بدي
مي‌توني گوش ندي
مي‌توني روز بخوابي شب بري سر كار
هر كيو دوست داري مي‌توني سوار كني
هر كيو دوست نداري سوار نمي‌كني
آزادي، راحتي
ديدم راست مي‌گه
گفتم: خوش به حالتون.
راننده گفت: حالا اگه گفتي بدترين شغل دنيا چيه؟
گفتم: چي؟
راننده گفت: راننده تاكسي.
بعد دوباره گفت: هر روز بايد بري سر كار
دو روز كار نكني ديگه هيچي تو دست و بالت نيست
از صبح هي كلاچ، هي ترمز
پادرد، زانودرد، كمردرد
با اين لوازم يدكي گرون
يه تصادفم بكني كه ديگه واويلا مي‌شه
هر مسيري مسافر بگه بايد همونو بري
هرچي آدم عجيب و غريب هست سوار ماشينت ميشه
همه هم ازت طلبكارن
حرف بزني يه جور
حرف نزني يه جور
راديو روشن كني يه جور
راديو روشن نكني يه جور
دعوا سر كرايه
دعوا سر مسير
دعوا سر پول خرد
تابستون‌ها از گرما مي‌پزي
زمستون‌ها از سرما كبود مي‌شي
هرچي مي‌دويي آخرش هم لنگي.
به راننده نگاه كردم.
راننده خنديد و گفت:
زندگي همه چيش همين‌جوره.
هم مي‌شه بهش خوب نگاه كرد، هم مي‌شه بد نگاه كرد !
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

 

  درخواست حذف صفحه داستان کوتاه
درجوجوک،می توانیدخودپلیس سایت باشید
لطفانظرات وپیشنهادات خودرابه نشانی ایمیل سایت یعنی:info@jojok.irارسال کنید یاشماره ی همراه:09373034588
لطفاازبکاربردن مطالب غیراخلاقی وخلاف مقررات سایت خودداری نمایید درصورت ناهنجاربودن این صفحه آن رابه مدیران سایت یابه روش های بالااطلاع دهید
خانه فرهنگ و هنر جوجوک
صفحات مرتبط
تازه ها
لینک های مرتبط (وب نورد)
جشن تولد جوجوک