داستان کوتاه

فقط کامنت های    

mina_17   

این مومن ، مومن که میگن کیه ؟!


میدونید این مومن مومن که می گن کیه؟؟

آدم های معمولی مثل ما هستند، چه بسا شما بزرگواری که داری این مطلب رو می خونی هم مومن باشی... باور کنید که نه شاخ دارن و نه دم...

مومن کسیه که ...



توی همه جا رد پای خدا رو می ببینه. توی گرفتاریها ،غم ها ، مصیبت ها، درد ها و رنج ها.

می ببینه خدا می خواد امتحانش کنه و بعد از اون سختی ها که آسونی میاد باز هم خدا رو توی اون جا لمس می کنه.

و حتی توی موفقیت، پیروزی، شادی و یا هر چیزی که ممکنه آدم رو خوشحال کنه بازم خدا رو با تموم وجود حس می کنه.

بدونیم که خدا همیشه می خواد ما به یادش باشیم. دوست داره که ازش درخواست کنیم و خاضعانه به درگاهش سجده کنیم. دعا کنیم و راز و نیاز... و اون موقع می گیم خدایا هر چی شد بازم راضی ام چون میدونم که تو صلاح من رو میخوای... خیلی وقت ها ما مکرّر از خدا چیزی رو میخوایم. شاید چیز خوبی هم باشه ولی چون که خدا می دونه که ما شاید جنبه ی اون رو نداریم بهمون نمیده...

چون که ظرف وجودیمون کوچیکه. هر آدمی یه ظرفی داره که خدا به اندازه ی اون ظرف بهش عنایت می کنه، چه درد و بلا و یا خوشی، و چه علم از جانب خودش...

پس چقدر خوبه که ما همه ی اتفاقاتی که توی زندگیمون می افته رو گرو خواست و قَدَرِ خدا بدونیم سعی کنیم که ظرف وجودیمون رو بزرگ کنیم تا خدا بیشتر روی ما حساب کنه.

خدایا ظرف وجودی ما رو بزرگ کن..

آمیــــــــن!


همیشه اونجوری نمیشه که فکرشو میکنیم

mina_17   

آیت الله شاه آبادی

اگر برای نافله ی شب بیدار شدید ودیدید برای نافله خواندن آمادگی روحی ندارید بیدار بمانید بنشینید ،حتی چای بخوررید

انسان برهمین اثرهمین بیداری آمادگی را برای عبادت کسب میکند

برای دنیایتان هم که شده سحر بیدار شوید چون بیداری سحر وسعت رزق ، زیبایی چهره وخوش اخلاقی می آورد ...

همیشه اونجوری نمیشه که فکرشو میکنیم

محسن 68     

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟


پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

اعضاي برتر جوجوک

momo124
مرکزی

_ حمیده _
مرکزی

رضا 99
هرمزگان

_ مریم _
آذربایجان غربی

admin
کرمان

نازپری
آذربایجان شرقی

reza_netboy
مازندران

باران000
تهران

ice_girl
کرمان

حامد دایی
هرمزگان

_paniz jon_
فارس

محسن 68
کرمان

_ شایان _
کردستان

زهرا 714
تهران

مهرو
کردستان

شیما67
کردستان

منان3004
آذربایجان غربی

رعنا99
یزد

**سحر**-مهرابی-
اصفهان

عظیم درویش زاده
کرمان

**Sahar**
اصفهان

فرهاد24
تهران

مترسک مزرعه
اردبیل

یاسی00
آذربایجان شرقی

مهرداد30
گیلان

sahar6731
مرکزی

موسی
فارس

وبمستر
گیلان

*...0طناز0...*
تهران

ترانه123
مرکزی

اعضاي برتر

محسن 68     

امروز سوار يه تاكسى شدم
صد متر جلوتر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر : ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايين و لباشو رو به آينه غنچه كرد
خانم مسافر : واقعا ؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفت و نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين ؟! واقعا كه با سليقه؛ اين تبريك ميگم.
خانم مسافر : واى ممنونم؛ چه دقتى! معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين.
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن.
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافر و گفت هرجا خواستى برى اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من.
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمك ريزى هم زد و رفت.
اينو تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى.
فقط ميخواستم بگم توي اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود.
ما با تصوراتی كه تويه ذهنِ خودمون داریم قضاوت ميكنيم.
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

محسن 68     

داستان ضرب المثل برو کشکتو بساب چیست

می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود کسی که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد.
شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می‌گوید اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور پختن فرنی را یاد می‌دهد و می‌گوید آن را پخته و بفروشد بصورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به کسی یاد دهد.
مرد کشک ساب می‌رود و پاتیل و پیاله ای می‌خرد و شروع به پختن و فروختن فرنی می‌کند و چون کار و بارش رواج می‌گیرد طمع کرده و شاگردی می‌گیرد و کار پختن را به او می‌سپارد. بعد از مدتی شاگرد می‌رود بالادست مرد کشک ساب دکانی باز می‌کند و مشغول فرنی فروشی می‌شود به طوری که کار مرد کشک ساب کساد می‌شود.
کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی می‌رود و با ناله و زاری طلب اسم اعظم می‌کند. شیخ چون از چند و چون کارش خبردار شده بود به او می‌گوید: تو راز یک فرنی‌پزی را نتوانستی حفظ کنی حالا می‌خواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟ برو همون کشکت را بساب.
**فرق من با بقیه رو کسی می فهمه که فرق داره برام با بقیه **

 

  درخواست حذف صفحه داستان کوتاه
درجوجوک،می توانیدخودپلیس سایت باشید
لطفانظرات وپیشنهادات خودرابه نشانی ایمیل سایت یعنی:info@jojok.irارسال کنید یاشماره ی همراه:09373034588
لطفاازبکاربردن مطالب غیراخلاقی وخلاف مقررات سایت خودداری نمایید درصورت ناهنجاربودن این صفحه آن رابه مدیران سایت یابه روش های بالااطلاع دهید
خانه فرهنگ و هنر جوجوک
صفحات مرتبط
تازه ها
لینک های مرتبط (وب نورد)
جشن تولد جوجوک