کمی بیشتر فکر کن

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست

فقط کامنت های    

باران000     

حالا دیگر موش به تنهایی در مزرعه می‌گردید و به حیوانات زبان بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.
خداوند معجزه کرد و انسان را آفرید،ماهم معجزه کنیم انسان بمانیم

باران000     

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده و بسته‌ای با خود آورده بود. زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه‌‌ی حیوانات بدهد. او به هر کسی که می‌رسید می‌گفت: توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است...!

مرغ با شنیدن این خبر بال‌هایش را تکان داد و گفت: آقای موش برایت متاسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هیچ ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلندی سرداد و گفت: آقای موش من فقط می‌توانم برایت دعا کنم که توی تله نیفتی. چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: من که تا حالا ندیده‌ام یک گاو توی تله موش بیفتد! او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله بیفتد چه می‌شود؟

نیمه‌های شب صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله‌ی موش تقلا می‌کرده، موش نبوده بلکه مار خطرناکی بوده که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف انباری رفت. وقتی زنش را در آن حال دید، او را فورا به بیمارستان رساند.

بعد از چند روز، حال زن بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود گفت: برای تقویت و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت، فورابه سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هر چه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن‌ها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا دیگر موش به تنهایی در مزرعه
خداوند معجزه کرد و انسان را آفرید،ماهم معجزه کنیم انسان بمانیم

 

  درخواست حذف صفحه کمی بیشتر فکر کن
درجوجوک،می توانیدخودپلیس سایت باشید
لطفانظرات وپیشنهادات خودرابه نشانی ایمیل سایت یعنی:info@jojok.irارسال کنید یاشماره ی همراه:09373034588
لطفاازبکاربردن مطالب غیراخلاقی وخلاف مقررات سایت خودداری نمایید درصورت ناهنجاربودن این صفحه آن رابه مدیران سایت یابه روش های بالااطلاع دهید
خانه فرهنگ و هنر جوجوک
صفحات مرتبط
تازه ها
لینک های مرتبط (وب نورد)