اصیل و نجیب مثل همه اقوام ایرانی

در این صفحات به زبان خودتان مطلب ارسال کنید

ترک

کرد

بلوچ

گیلکی

لری

٨ ساعت قبل, ارسال کامنت
ReZa_13٨ ساعت قبل

 ReZa_13   

کـــــــــاش یک مغـــازه بود، آدمــــــ میـــرفت مـــی گفت
.
بـــــی زحمت یـــه کـــم " خیـــــال خـــوش " مــی خوام
.
ببخشیـــد این " خنــــــده هـــا از تـــــــــه دل " چنـــــدن ؟
.
ایـــــــــن " آرامشــــــــــــــــــــــا " لحظــــــه ای چنــــــد ؟
.
این " بــی خیــالیـــا " که میپاشن رو زندگی مشتی چند ؟
نفسم نفسم ۶ ساعت قبل
اگه بود که عالی بود
ملینا11333 ملینا11333 ٧ ساعت قبل
مغازه خوشالی فروشیباور کن اگه بود هم اونوقت طوری گرون بودن که ما نمیتونستیم بخریم
Last seen ...
دیروز, ارسال کامنت
ReZa_13دیروز

 ReZa_13   

تو دنیـــــای واقعـــــی میگن آدما شبیه حـــــرفاشون نیستن
.
توی دنیـــــایی مـــــجازی هم شبیـــــه پست هــــــــــاشون ...
نفسم نفسم ۶ ساعت قبل
اوخ
آسمان آسمان ١٨ ساعت قبل
پینار پینار ١٨ ساعت قبل
و ای کاش اینگونه نباشد
مهرداد30 مهرداد30 دیروز
ادمی حرفی را میزند که با ان زندگی میکند پس ادمی شبیه به حرفای خودش هست رضا شک نکن
**بهار** **بهار** دیروز
بعضیا شبیهن
Last seen ...
۴ ارديبهشت ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ۴ ارديبهشت ٩٧

 ReZa_13   

کـــــاش یکـــــی بود وقتـــــی میگم چـــــاق شـــــدم
.
بگــــــــــه : عب نــــــــــداره
.
اینجــــــــــوری چنـــــد کیلـــــو ازت بیشتر دارمــــــــــ
منان 3004 منان 3004 ۴ ارديبهشت ٩٧
عیب نداره عسیسم اینجوری سی کیلو ازت بیشتردارم
**بهار** **بهار** ۴ ارديبهشت ٩٧
Last seen ...
٣١ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ٣١ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

یکـــــــــــــــیو هـــــــــــــــم نـــــداریم
.
بهمون بگه : چـــــشات اذیتت نمیکنه ؟
.
منـــــم بگـــــم : نــــــــــــــــــــــــــــه
.
.
.
.
.
.
.
بـــــرگـــــرده بـــــگه : ولــــــــــی پدر منـــــو در آورده
نفسم نفسم دیروز
سهیل
karegar karegar ۴ ارديبهشت ٩٧
چشات اذیت نمیکنه؟اگ اذیت میکنه ی چشم پزشک خوب سراغ دارم
**بهار** **بهار** ۴ ارديبهشت ٩٧
hana110 hana110 ۴ ارديبهشت ٩٧
You are not the only one that ....
Last seen ...
٢٣ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ٢٣ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

یـــــــه آدمهایـــــــی هـــــستن تو زنـــــــدگی که باعث میشن
.
یـــــــه کـــــــم بلنـــــــدتر بخنـــدی،
.
یـــــــه کـــــــم بیشتر لبخند بزنی و
.
یـــــــه کـــــــم بهتر زندگـــــی کنی ...
.
قـــدر آدمـــ خـــوب های زندگیمون رو یـــه کـــم بیشتـر بدونیم.
**بهار** **بهار** ٢٣ فروردين ٩٧
واقعا هستند؟
Last seen ...
٢٢ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ٢٢ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

دختر کوچولویی با مداد شمعی نصف مبل کرم رنگ نشیمن رو سیاه کرده بود.
.
وقتی متوجه شدم صداش کردم و با تظاهر به ناراحتی گفتم که :
.
عزیزم من اینجا چیزهای ناراحت کننده ای می بینم. به نظرت باید چکار کنم ؟
.
خونسرد سری تکون داد و گفت :
.
خب پـــاکش کن !
.
اگـــه پاک نمیشه چـــشماتو ببند !
.
به همین ســـادگی !
.
تمام فلسفه ی آرامـــش در همین جمله ی کوتاه ...!
.
"پــــــــــــاکش کـــن، اگــــــه پـــاک نـــمیشه چــــــــــــشماتو بـــبند"
**ناهید** **ناهید** ٢٣ فروردين ٩٧
نفسم نفسم ٢٣ فروردين ٩٧
محسن 68 محسن 68 ٢٣ فروردين ٩٧
sahar6731 sahar6731 ٢٣ فروردين ٩٧
چشاتو ببند دهنتو وا کن
Last seen ...

ReZa_13   



مردی دیر وقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را

دید که در انتظار او بود.

- بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً. چه سوالی ؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید ؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : چرا چنین سوالی می‌پرسی ؟

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید ؟

- اگر باید بدانی می گویم. ده دلار.

- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود

لطفا پنج دلار به من قرض بدهید ؟

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:‌اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای

خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.

من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار

کرده است. شاید واقعا او به ده دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی

کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم ؟

- نه پدر بیدارم.

- من فکر می کنم با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم

را سر تو خالی کردم. بیا این هم پنج دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا

بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت:‌ با اینکه خودت

پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟

بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ده دلار دارم. آیا

می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید ؟

چون دوست دارم با شما شام بخورم
Last seen ...
٢١ فروردين ٩٧, ارسال عکس
٢١ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ٢١ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

دلــــــــــــ بستن بــــــــه کلاغــــــــی کــــه دلــــــــــــ دارد،
.
بهتر از دل بستن به طاووســــی است که فقط زیبایی دارد ...
فرهاد24 فرهاد24 ٢١ فروردين ٩٧
Last seen ...
٢٠ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ٢٠ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

اکثرِ مـــا، شیفتـــه ی اولیـــن روز‌هـــای آدم‌هـــا مـــی‌شویم.
.
اگر شـــخصیتی که اطرافیان ما بعد از چند روز، چند هفته یا چند ماه نشان میدهند،
.
همان روز‌هـای اول بروز میدادند، چـــه بسا که تعداد زیادی از مـــا نـــه تنها دل‌بسته
.
نمـــی‌شدیم ، بلکه حتـــی طرف این آدم‌ها هم نمـــی رفتیم.
.
به این ترتیب هزینه‌های روحی، روانــی‌ و جسمی‌ که متحمل می‌شویم هم کاهش
.
پیدا می‌‌کرد. شاداب تر بودیم. خوش اخلاق تر. کمتر قرص خواب استفاده می‌‌کردیم.
.
کـــمتر سیگار می‌‌کشیدیم. کـــمتر فحش و ناسزا نثار در و دیوار و دنیا می‌‌کردیم ....
.
بـــراستی چـــرا ، چــــــرا از تجـــربه‌ها درس نمــــــی‌گیریم
.
و بـــاز از همـــان روز‌هـــای اول به همه اعتمــــــاد می‌کنیم ؟؟؟
.
چـــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟
Last seen ...
٢٠ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ٢٠ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

بـــرای کسی که مـــی فهمد هیچ تـــوضیحی لازم نیست
.
و بـــرای کسی که نـــمی فهمد هر توضیحی اضافه است
.
آنانکه مـــی فهمند عـــذاب می کشند
.
و آنانکه نـــمی فهمند عذاب می دهند
.
مـــهم نیست که چه مـــدرکی دارید
.
مـــــــهم اینه که چـــه درکـــی دارید ...
**بیتا** **بیتا** ٢٠ فروردين ٩٧
آنانکه مـــی فهمند عـــذاب می کشند
**بهار** **بهار** ٢٠ فروردين ٩٧
آنانکه نـــمی فهمند عذاب می دهند
Last seen ...

ReZa_13   



شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابجا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف

پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه

می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب

می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو

تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌ که یک جفت کفش

در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر !

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت ...

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :

- شما خدا هستید ؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم !

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید !!!
Last seen ...
١٩ فروردين ٩٧, ارسال عکس
١٩ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ١٩ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

خــــــــــــــــــوشبختی را تعقیب نکنید
.
و در جــــــدال برای رسیدن به خــــــوشبختی نــــــباشید
.
زنــــــــدگــــــی را زنــــــدگــــــی کنید
.
خــــوشبختی پــــاداش مــــهربانی، صــــداقت، درســــتکاری و گــــذشت شماست ...
Last seen ...
١٩ فروردين ٩٧, ارسال کامنت
ReZa_13 ١٩ فروردين ٩٧

 ReZa_13   

نیــــازی نیست انســــان ها را امتحــــان کنید،
.
کمـــــــــی صبــــــــر کنید؛
.
خــــودشان امتحانشـــان را پـــس مــی دهند.
Last seen ...
ReZa_13

ReZa_13
لطفا عضو شوید
Last seen ...
تاریخ عضویت: 13 تير 94
تولد: 13 تير
محل زندگی :
جنسیت:آقا، مجرد (متعهد)
تحصیلات:علوم ریاضی و فنی، مشغول به کار
169,123 ثانیه، حضور
عضو ویژه
ReZa_13
❀ داستانهای کـوتاه و تاثیرگـذار ❀
تشکر و قدردانی های رسمی از ReZa_13

تاکنون هیچ قدردانی از ایشان در چت روم فارسی جوجوک نشده

تصاویر ارسال شده از طرف ReZa_13